ارنیکا و مامانی

روزهای منو مامانی

روزهای گذشته ارنیکای مامان

سلام الان که دارم این خاطرات رو مینویسم دختر م دو سال و چهار روزشه وقتی به دو سال پیش فکر میکنم واقعا متعجب میشم از این گذر زمان چقدر زود گذشت روز به دنیا اومدن دخترم واقعا روز با شکوه و بزرگی برای منو پدرش بود وقتی اولین بار صورت نازشو دیدم واقعا متعجب شدم چون اصلا همچین تصویری ازش نداشتم اون واقعا شبیه پدرش بود و خیلی این برام جالب بود وای الان هم از نوشتن این مطالب هیجان زده شدم دختر نازم هم زیبا بود و هم یه دختر تپلی خیلی دوست داشتنی بود و به دل همه نشست خدایا شکر از این دختر ناز و دوست داشتنی بعد از اینکه دختر گلم اومد خونه متاسفانه زردی گرفت و تو بیمارستان اریا بستری شد خیلی ناراحت بودم و خیلی قصه دار بودم واقعا اون موقع تازه فهمیدم بچه یعنی چه و اینکه میگه مادر یعنی چه و چقدر این وروجک این موضوع رو زود بهم فهموند خیلی روزای بدی بود به هر حال گذشت و گذشت تا به امروز رسید و چقدر از وجودش تو زندگیمون خوشحالم .

چون این وبلاگو تازه درست کردم چند عکس و خاطرات سفر ارنیکا رو اینجا میذارم تا بعد که بتونم کم کم خاطراتشو براش اینجا جمع کنم 


دوستان گرامی اگر به وبلاگ ما سر زدید و مایل بودید که کاملا به کل ارشیو دسترسی داشته باشید لطفا قسمت پایین صفحه  را مطالعه فرمائید         متشکرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/04/15ساعت 9:16 بعد از ظهر  توسط مامانی   | 

سال 1391 هم شروع شد امسال با فوت مادر بزرگ بابایی که بهش ابجی میگفتیم کمی عید بهم ریخته ای داشتیم و چند روز اول رو با هم و رادین رفتیم مازندران و جای خیلی خوبی بود خوش گذشت ارنیکا خیلی ماشاااله فهمیده و بزرگ شده و من اصلا فکرشو نمیکردم یه بچه به این کوچیکی این همه بفهمه حرف زدن و کاراش خیلی تکمیل شده و الن سنش 2 سال و 9 ماهشه همش در حال حرف زدنه و تازگیا خیلی با عروسکاش بازی میکنه و یه وقتایی خیلی حرف گوش کن و یه وقتایی اصلا انگار نه انگار کاراش خیلی جالبه همش بهم میگه که دوسم داره و بعد معلم میشه که یه خرابکاری کرده یا یه چیزی ازم میخواد خیلی بامزه صحبت میکنه و حرفای کله گنده میزنه من عاشق حرف زدنشم بعضی وقتها برام داستان میگه یکی نبود یکی نبود اولشو اینجوری با اون صدای شیرینش میگه خدایا هزاران بار شکر برای این نعمتی که بهم دادی واقعا ارنیکا برای من همه چیزه

+ نوشته شده در  جمعه 1391/01/11ساعت 2:52 قبل از ظهر  توسط مامانی   | 

شیطونیهای بی حد ومرز ارنیکا و درد دل مامان ژیلا

امروز جمعه است و ارنیکا خانم شما کمی مریض هستی و امروز اینقدر شیطونی و بد اخلاقی کردی که خدا میدونه واقعا حسابی مامانی رو خسته کردی الکی گریه الکی بهانه واقعا اشکمو در اوردی چون چند روز از خونه برای سرماخوردگیت بیرون نرفتی دیگه کلافه بودی ما رو هم حسابی کلافه کردی الان از دست خودم ناراحتم چون حسابی دعوات کردم خیلی ناراحتم و توی وروجک موقع خواب ازم قول گرفتی که دیگه دعوات نکنم خیلی حرف زدنت باحال شده اگه دلت بحال کسی بسوزه میگی اخی طلفکی دیروز هم به من گفتی مامان شیطونی نکن وگرنه مرده میشیا روزی صد بار قول میدی به من که دیگه شیطونی نکنی صد بار بوسم میکنی و میگی عورم من عقش من دوست دارم باورکن  خیلی برای خوابوندنت و لباس پوشیدنت مشکل دارم قبلا یه غذا میخوردی الان خیلی کم میخوری چیکار کنم وروجک من از دستت در عین شیطونی خیلی باهوشی خیلی زبلی الان تمام حروف انگلیسی رو میشناسی و روی تیشرت لباس و یا بانکها یا جاهایی که انگلیسی نوشته رو راحت میخونی البته فقط کلمه رو مثل a b c  حروف کوچیک رو هم بیشترشو بلدی ولی حروف بزرگ رو راحتر میخونی خیلی خوشحالم از این بابت امیدوارم همیشه موفق باشی و کمی شیطونی رو بزاری کنار .

+ نوشته شده در  شنبه 1390/10/17ساعت 2:31 قبل از ظهر  توسط مامانی   | 

یلدا

فردا شب یلدا است عزیز دلم یلدات مبارک

الان ارنیکای من داره اواز میخونه و میگه همه چی آرومه من چقدر خوشبختم 


+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/09/29ساعت 9:34 بعد از ظهر  توسط مامانی   | 


+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/09/29ساعت 9:34 بعد از ظهر  توسط مامانی   | 

تاسوعا عاشورا

فرشته هاي دنيا رو صدا كن

چشاي نازتو رو به خدا كن

عمو رفته برامون آب بياره

واسه دلشوره ي بابا دعا كن...

چشات خورشيدو لبخند و ستاره

زمين از خون سرخت،لاله زاره

براي غربت تو گريه كردن

تمام مشك هاي پاره پاره

به چشمات خواب برميگرده كاكا

به شب مهتاب بر ميگرده كاكا

شنيدي كه ميگن:مرده و قولش

عمو با آب برميگرده كاكا

سوار قايق مهتاب شد رفت

دل بيطاقتش،بيتاب شد رفتنی

كنار رودو مشك تير خورده

عمو از خجالت،آب شد رفت....

ارنیکا جون هنوز مامانی وقت نکردم ببرمت بیرون تا دسته ببینی امشب میخواستیم بریم اما بابایی خیلی خسته بود

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/09/13ساعت 1:16 قبل از ظهر  توسط مامانی   | 

همینجوری

سلام به همه دوستان مطلب برای نوشتن زیاده ارنیکا خانم این روزا خیلی بهانه گیر شده اگه به حرفش بچرخی خوبه وگرنه خیلی اذیت میکنه بیشتر بهانه گیراش برای اینه که هم بازی نداره منم زیاد حوصله نمیکنم باهاش بازی کنم اگه دوستان بازیهای جالب و سر گرم کننده سراغ دارین لطفا ما رو بی نسیب نذارین خوشحال میشم .
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/09ساعت 1:18 قبل از ظهر  توسط مامانی   | 

عکس هایی از ارنی خوشگلم

هاپو بخوره تو رو هام هام کنه مامانی چیکار کنم



من موش موش مامانیم


شاهکار قرن


قلب مامانی



+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/08/29ساعت 4:19 قبل از ظهر  توسط مامانی   | 

دل نوشتهای مامان و کارهای عسلم

دختر نازم هر روز شیرینتر و شیطونتر میشی ارنیکا جون خیلی غم خوار بقیه هستی اگه کسی مریض باشه خیلی بهش میرصی و من بعضی وقتا الکی میگم دستم درد میکنه و تو با اون دستای نازت نوازشم میکنی خدایا عاشق این دستای نازتم عروسک مامان صبحها دخترم وقتی پامیشی بیشتر وقتها سراغ بابا رو میگیری و بعد هم میگی بریم نون پنیر بخوریم با چایی خیلی جالب اینا رو با صدای گرفته و چشمای خواب الود میگی

عزیز دلم تازگیا علاقه زیادی به زبان پیدا کردی و مامانی هم باهات حسابی کار میکنم الان 35 کلمه انگلیسی بلدی و تازه باهم از رو یه نرم افزار که تو اینترنت پیدا کردم حروف رو یاد میگیریم الان حروف A B C D E رو تقریبا بلدی در طول روز بعضی از وسایلو نشون میدی و میگی مامان اسمش چی میشه منظورت اسم انگلیسیشه خیلی از این بابت و پیشرفتت خوشحالم

تازگیا کارهای جالبی میکنی یکیش این :

بابایی  یه شب اخر وقت میخواست بره گاز بزنه و شما هم بیدار بودی چون نمیخواستی بابایی بره رفتی صورتشو ناز دادی گفتی چشم ابروی من منظورت چشم سیاه من بود عقش من نرو دیگه بابای دیگه غش کرد و گفت من نمیرم حسابی بوس بارونت کرد .

الان چند روزیه که سرما خوردی البته بخاطر واکسنی که زدی زیاد شدید نیست ولی باز سرما داری .

چند تا کارتون داری که همش دوست داری اونا رو نگاه کنی یکی از اونا بابا لنگ درازه که تو بهش یه چیز عجیبی میگی ولی مامانی متوجه میشم یکی هم داستان دو تا لاکپشته که هر وقت میخوای اونو ببینی میگی مامان تورتلز رو میذاری و یکی دیگه کاپر داستان یه سگ کوچولوی اواز خونه و یکی دیگشم dodo داستان یه میمون و یکی دیگه هم داستانهای سند باده جالبه که خیلی دوسش داری به هر حال حسابی این کارتونها رو دوست داری .

یه کار جالب دیگتم اینه که :

میری بیرون در ورودی زنگ میزنی و میگی کیه کیه در میزنه درو بلنگر میزنه خیلی با مزه اینو میگی به خاطر این کاراتم که عاشقتم هستی من 

عاشق کبابی و بیشتر وقتها دلت کباب میخواد و بعضی موقها میریم بیرون تا بوی کباب بهت میخوره مثل هاپو کوچولوها بو میکشی میگی مامان بوی کباب میاد من میخوام ای شکمو

خدا رو شکر مراحل رشدت خوبه و تو این سال جدید که الان در ماه ابانش هستیم چند کار مهم کردی یکیش کنار گذاشتن پیچیکو ( پستونک ) بعضی موقها میگی مامان پیچیکو میخوام بعد الکی میخندی یعنی من دیگه بزرگ شدم دوم پوشک و سوم اینکه دیگه کامل کامل حرف میزنی و بعض وقتا یه کلماتی که من میمونم از کجا یاد گرفتی البته ناگفته نماند که سی دیهایی که میبینی بیشتر از اونا میگی از خیلی جهات تکمیل شدی و مامانی هم کیف میکنم وقتی تکاملتو میبینم عسل مامان من دوست دارم همیشه موفق باشی .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/08/23ساعت 3:1 قبل از ظهر  توسط مامانی   | 

ارنیکا و تولد کفشدوزکی


ارنیکای مامان 10 تیر تولدش بود و ما دو روز براش جشن گرفتیم یکی خانوادگی و یکی با دوستان هر دو روزش عالی بود ارنیکا خانم دو تا کیک کفشدوزکی داشت دو سالش تموم شد چند تا از عکساشو میذارم
ارنیکا و دوستانش که در جشن حضور داشتند
ایدین ( پسر خاله ارنیکا )
هستی
رادین
علی و فاطمه
نیکا
ملیسا
به ارنیکا تو جشنش حیلی خوش گذشت مخصوصا موقع کیک اوردن مامانی برای همه دوستای کوچولو کیک کوچیک گرفته بودم و بچه ها حسابی کیف کردن همشون کیک داشتن و شمع وهمگی با هم  شمعو فوت کردن خیلی بهشون خوش گذشت خدا رو شکر همه بچه ها خوب بودن و مامان باباشونو اذیت نکردن هر کسی هم که به ارنی کادو داده بود یه کادوی کوچولو از ا رنی گرفت یه مداد روش شکل کفش و دوزک بود یه دفتر نقاشی و دخترا هم گیره کفشدوزکی داشتن . 

تزئینات کفشدوزکی در ادامه مطلب

ارنیکا و کیکیش


ناخنک زدن ارنی ( ارنیکا )



لباس نسبتا کفشدوزکی 


 

ایدین گل خاله ارنیکا و هستی جون


ارنیکا و بابا امین



مامانی تقریبا آخرای جشن لباسمو عوض کرد ببینید چه ناز شدم



این عکسم مامانی وقتی میهمونامون رفتن ازم گرفته



این کارت هم عکس بچه هایی که اومده بودن رو با عکسای خودشون درستیدم


این یکی کارت رو هم برای بزرگترها درست کردم و موقع کادو باز کردن بهشون دادم






ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1390/08/14ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط مامانی   |